۱۳۹۱ آذر ۴, شنبه

راننده ی سواری

مدرسه راهنمایی ای که می رفتم، دور بود و لازم بود تا اتوبوس سوار بشوم. یک بلیط 5 تومانی کافی بود! اما گاهی خیلی دیر می شد و چاره ای نبود جز گرفتن سواری. آن روز هم از همین روزها بود که دیر شده بود.
خیلی سریع سواری ای نگه داشت، سوار که شدم دیدم راننده خانمی است میانسال! یادم هست راننده های سواری، دو نفر را جلو سوار می کردند (که تا همین چند سال پیش هم مرسوم بود) اما این خانم یک نفر بیشتر سوار نمی کرد. خوب به خاطر ندارم، اما سایه روشنی در ذهنم می گوید که حتی آن یک نفر را هم مشروط به تشخیص خود سوار می کرد و شاید یکی از شروط، نرسیدن به سن تکلیف بود که این شرط در مورد من برقرار بود! از این که اتومبیلش بسیار تمیز تر از سواری هایی بود که تا آن روز دیده بودم، تعجب نکردم.
اولین بار بود اینچنین صحنه ای را می دیدم. شاید قبلا شنیده بودم اما این بار خودم دیدم. خوشحال بودم که یک منظره بکر را کشف کرده ام و می توانم چونان مردمان دنیا دیده، بر کوله بار تجربه دیگران بیفزایم!
بعد از آن روز، چند بار دیگر هم از دور، صحنه های مشابهی دیدم. که از آن ها، تنها نقشی کمرنگ در ذهن من بر جای مانده است.
5 شنبه بود، آغازی نه بر دو روز که بر چهار روز تعطیلی! شوری برپا بود و هر کس سوی خود می رفت. من هم با شتاب مشغول قدم زدن در پیاده روی بودم که در کنار ایستگاه سواری های خطی بود. نگاهم به اتومبیلی سبزرنگ افتاد که راننده اش خانم بود. رنگ اتومبیل، شغل راننده اش را قطعیت می بخشید. خانم راننده میانسال بود گر چه چهره اش بیشتر می نمود. کودکی 3 یا 4 ساله که کمربند ایمنی بر رویش بسته شده بود در صندلی کنار راننده توجهم را جلب کرد. آرام آرمیده بود...

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر