۱۳۹۰ اسفند ۲۵, پنجشنبه

ریشه در خاک؟

« بود آیا که در میکده ها بگشایند

دختری که ظاهر او گویاست که از دیار ژرمن هاست، در کنار پنجره قطار روی صندلی خود نشسته و مشغول کارهای خود است. گاه به موسیقی گوش می دهد. گاه کتابی در دست می گیرد و بی توجه به اطراف مطالعه می کند. گاه می خندد!
پسری از دیار پارس در گوشه ای از قطار تکیده است. واقعیات، نفس مغزش را ربوده اند. دردی بر قلب او چیره شده است که شبیه شوک می نماید. هر از گاهی چشم باز می کند و چهره ای مشوش را در شیشه پنجره اش می بیند. جایی که چراغ های کمسوی جاده یکی پس از دیگری از کنارش میگذرند...  
گواه چندین ماه زندگی در کنارشان، آنقدر او را متفاوت از خویش نشان نمی دهد. او را آسوده و بی دغدغه نمی دانم. ذهنم را چیز دیگری مشغول کرده! ریشه!
تفاوتی است عظیم در آنچه من به آن تعلق دارم و آنچه او از آن روییده است. شاید او ریشه خود را جدا ندیده است. ریشه او زیر خاک است!
حال آنکه مرا ریشه ایست سر بر آورده از خاک. از پنهان کردنش ناتوانم. گاه آن را با انگشت اشاره شان به من نشان می دهند. ریشه ای که بیانش نکوهش است و انکارش سرزنش!  »

الان که دوباره این متنی که مربوط به 3-4 ماه پیش است را می­خوانم، شعر ریشه در خاک فریدون مشیری را که اخیرا از وجودش مطلع شده ام را به خاطر می آورم...

۱ نظر: