۱۳۸۹ بهمن ۳۰, شنبه

و حتی ...

امشب که برمی گشتم


«ز هجرانت هزار اندیشه دیرم» زمزمه می کردم و مسیر می پیمودم. عجله ای نبود. اطرافم را نگاه می کنم، کسی نبود پس کمی بر زمزمه می افزایم تا گوش خود را مستفیض کنم! کمی نگذشته بود که سایه سنگین نگاه را حس کردم. کمی که زاویه نگاهم را کج کردم سایه شبحی را دیدم. دوباره زمزمه می کردم...

اشباح در نور... «آقا، تقاطع آزادی کجاست؟» به اجبار کمکش می کنم. از نور خارج می شوم، این گونه واقعی تر به نظر می رسد همه چیز...

«دگر به گوشِ فراموش عهدِ سنگین دل--- سلام ما که رساند، مگر نسیم شمال» به درک جدیدی از این شعر رسیدم و شاید به اولین درک. باز هم عجله ای نیست. نیازی به مایل کردن زاویه نگاه نیست.... پس زمزمه می کنم.

سوار مترو می شوم. این بار بر خلاف همیشه قطار زودتر رسید اما گویی بیشتر طول کشید! صندلی خالی می شود، می نشینم. مردی مسن روبرویم می ایستد. قصد بلند شدن ندارم. سرم را روی کیفم می گذارم و چشمم را می بندم. بعد از مدتی بلند می شوم و اجازه می دهم تا مرد مسن بنشیند! می نشیند و مشتاقانه کتابی را باز می کند تا بخواند، با کنجکاوی زیاد نام کتاب را می جویم. «آخرین خون آشام!»

گویا فقط سیاهی شب را می دیدم. ترجیح می دادم تا چیزی جز این نبینم.

آهسته قدم می زنم، چشمانم را پنهان می کنم برای لحظاتی...

« زین دایره مینا خونین جگرم می ده --- تا حل کنم این مشکل در ساغر مینایی» کلید را توی در می چرخانم، همه جا ساکته و تاریک.

به صدای کرک گوش می دهم.

۳ نظر:

  1. ای بابا! وبلاگ شما هم که فیلتره! بعد از وردپرس نوبت بلاگ اسپات شده؟

    پاسخحذف
  2. یه جوری بود. یعنی یه جور ناجور. چرا اسم پست رو «و حتی...» گذاشتی؟

    پاسخحذف
  3. سلیمه: آره انگار دیگه دارن همه چیو فیلتر می کنند :(
    مجید: یه قسمتی از شعر کرک هستش

    پاسخحذف