۱۳۸۹ آبان ۱۰, دوشنبه

نفسم گرفت از این شهر


یه سرباز جلو بود و یه افسر هم عقب، منم صندلی عقب نشستم. همیشه ماشین هست!

سمت بی.آر.تی میرم...
«آقا من کارت مترومو جا گذاشتم، امکانش هست پولشو بدم!؟»
«برو داخل آقا» خندید.
«ممنون»

دو نفر صندلی عقب اتوبوس دراز کشیدن، هوا سرد بود خیلی بهتر از بیرون خوابیدن بود! بقیه که تقریبا همه آشخور بودن، در حال چرت زدن بودن.
«آقا ساعت چنده؟»
ساعت میگم بهش، شاید حفظ کرده بود که باید این سوال از من بپرسه! اما مطمین بودم که از ساعت و زمان درکی نداره! دوباره دراز میکشه...

به حسام میگم که دارم میرسم آماده باش که بریم.

همه جا ساکته! انقلاب در آرامش! زیر یه چراغ قرمز منتظر میشم.
همه مغازه ها بستس. ترس از هیاهوی سپیده صبح موج میزنه...

حسام از دور دست تکون میده: «سلام»
«سلام»

۲ نظر:

  1. نامردا! بدون مرد رفتين. ولي وقتي شنيدم يه روزه رفتين قله رو زدين و برگشتين و در نتيجه هونتون پاره شد، دلم خنک شد

    پاسخحذف
  2. سلام
    خسته نباشی کاظم
    من این حس رو کامل تجربه کردم

    پاسخحذف