۱۳۸۹ مهر ۱۳, سه‌شنبه

جلسه هماهنگی کوه

چند وقته بدجوری هوسِ کوه کردم. هفته پیش که نشد برم. میخواستم این هفته با گروه کوهنوردی دانشگاه برم. «جلسه هماهنگی داره، امروز ساعت 5» به محمد رضا می گفتم. «اگه تو هم دوس داری بیا بریم»
قرار شد بعد از ظهر با هم بریم، با سرویسای دانشگاه رفتیم پردیس پایین، البته با سرویسی به غایت زیبا!
5 رسیدیم، گویا جلسه 5:30 بود، نیم ساعت یه دوری زدیم و برگشتیم، دیدیم یه کلاسی دور و برش شلوغه، ما هم رفتیم نشستیم. با خودم فک می کردم سری قبل که اومده بودم خیلی خلوت تر بود. به نظر بیشترشون ورودی های جدید میخوردن. هنوز کلاس پر نشده بود. سر و صدا زیاد بود. محمد رضا میگفت:«یاد کلاسای عمومی افتادم » راست میگفت.
بالاخره بعد از "سسس سس" گفتن از نقاط مختلف و چندین بار محکم به میز زدن کلاس برای کمتر از یک دقیقه ساکت شد تا آقایی که روی سن بود صداش شنیده بشه، خوشامد میگفت و اینکه جمعیت زیادی اومده و ... یه عده دیگه وارد شدند که از انرژی زیادی که ساطع می کردند و همینطور چهرهاشون، میشد تشخیص داد که ورودی های جدیدن، دیگه تقریبا کلاس جا نداشت، دوباه کلاس شلوغ شد و یه سری از همین گروه تازه وارد اومدن کنار ما بشینن، دیدم سر و صدا به مرکزیت این گروه بالا گرفت. رومو کردم طرفشون که متوجه بشن و شلوغ نکنن، یکیشون قبل از اینکه از نگاه من تاثیر بگیره گفت:«آقا شما چقدر سنتون زیاد میخوره!» من که خودمو توی صندلی قایم کرده بودم، خندم گرفت، برگشتم به محمدرضا گفتم:«میگه چقد سنت زیاد میخوره، فک کنم خیلی تابلوییم!»
سر و صدا کم نشده بود، محمدرضا که از جمع پر سر و صدا شوکه شده بود میخواست بره، اما من گفتم جالب نیس اول جلسه پاشیم.
اما پا شد، منم پشت سرش از کلاس رفتم بیرون. دم در کلاس هم واستاده بودن!
«انگاری رفتنم به کوه با گروه کوهنوردی دانشگاه طلسم شده! شده جمعه تنها میرم کوه» با خودم میگفتم.

۳ نظر:

  1. پس اينجوري شد که حتي يه خبر هم بهم ندادي.
    حسام اينا امروز رفتن دربند. بهت خبر نداد؟

    پاسخحذف
  2. کوه تنهایی خیلی کیف داره. خوش بگذره.

    پاسخحذف
  3. اردشیر: من فک کردم تو شمالی، آخه بهم گفته بودی که نمیتونم کوه این هفته بیام چون دارم میرم شمال
    زهرا: تا حالا تجربه نکردم اما دوس دارم یه سری تنها برم کوه، آهنگ استاد هم گوش بدم.

    پاسخحذف