۱۳۸۹ مهر ۱۰, شنبه

امیر

بار دوم بود که میخواستم برنامه رفتن به کوه با حسام کنسل کنم... این سری ابوالفضل زنگ زده بود، امیر از ایتالیا اومده بود و قرار بود بریم پیشش. خیلی وقت بود امیر ندیده بودم، با کلی شرمندگی به حسام زنگ زدم و بهش گفتم که کوه نمیام.
صب با ابوالفضل و اردشیر و حامد رفتیم پیش امیر، عکساشو قبلا تو فیسبوک دیده بودم بنابراین چهره جدیدش زیاد هم جدید نبود. وقتی امیرو دیدم فهمیدم که خیلی بیشتر از اونکه فک میکردم دلم براش تنگ شده بود.
شاید خاطره ها نقشی پر رنگ تر می زد و چه شیرین! نگریستن به این نقش ها از پس گذران روزگار؛ روزگاری شاید سخت، که باز هم شیرین می نمود. آری گذران زمان را، ته نشینی جز شیرینی نشاید.

با هم گشتیم و شوخی های گذشته تکرار شد و باز هم به خاطره پیوست، شاید دیدار دوباره و حجم سنگین تری از مرور خاطرات پیش روست.
برگشتیم...
اردشیر میگفت: «انگار برگشتن غمگینتریم»
ابوالفضل و حامد شاید ساکت بودند
من میگفتم: «الان که هنوزم هستیم دور هم، فک کنم همین جمع  باقی مونده هم به زودی پخش بشه»
آخرش حامد هم سنگ تموم گذاشت، ناهار بیرون خوردیم.
روز به یاد موندنی بود
برگشتم...

۱ نظر:

  1. روز بسيار به ياد موندني بود.
    دوري، دوستي‌ها رو زياد مي‌کنه

    پاسخحذف