۱۳۸۹ خرداد ۴, سه‌شنبه

چه خیال ها گذر کرد و ....

باخانمان بر اساس نوشته هکتور مالو!
اینجوری شروع می شد. مهم نبود ادامش چطور بود، یا شایدم آخرش بود.... اما بود
پرین، گل قاصدک دستش بود، فوت می کرد، قاصدکا پخش می شدند، پرین دست یکی از اونا می گرفت و پرواز می کرد!
هر روز که می رفتم باغ و یه قاصدک می دیدم، فوت می کردم، اما همش کوچیک بود! "اونی که پرین فوت می کنه نمی دونم اسمش چیه، اما می دونم قاصدک نیست..."
"اون که کارتونه، واقعی نیست که! با قاصدک که نمیشه پرواز کرد" نمی دونم چقدر طول کشید تا فهمیدم. اما فهمیدم!
 کشف بزرگی نبود، خاصیت بزرگ شدن بود...
چه وهم انگیز است، خیال انگاشتنِ پرواز، با بال های قاصدک...

۴ نظر:

  1. درود بر حضرت والا کاظم خان، چطوری؟

    پاسخحذف
  2. و چه زیبا بود آن قاصدک ها که همه به یک سو می رفتند، به بالا. و هایدی چه تاب بلندی داشت و من همیشه آرزویش را داشتم. و گجت با ماشینش چه خوب ویراژ می داد و دنده هوایی می زد.
    ای کاش بزرگ نمی شدم و با این آرزوهای شیرین خوش می گذراندم، با امید برآورده شدنشان.

    پاسخحذف
  3. منم همین تصور ها رو می کردم
    یادش به خیر!

    پاسخحذف
  4. به امین: قربونت امین جان، نفسی میاد و میره
    مجید: جالب بود اما من فقط این سکانس از کودکی تو ذهنمه، همیشه هم برام جالب بوده
    عیار تنها: جالب!

    پاسخحذف