۱۳۸۸ آذر ۲۷, جمعه

یادمان و بازگشت


بار دیگر تنه تنومند بریده شده را می بینم که شاخه های سبز نورسیده اش در تکاپوی شکوه گم شده گذشته است، چه زیبا می سراید طبیعت.
سر به سوی دیگر می چرخانم...
و باز هم شب بود، و راهرویی تاریک.
 روشنایی زردِ انتهایِ آن را روشنایی می پنداریم و بار دیگر در آن گام برمی داریم. 
جمعه 27 آذر 88

 







۷ نظر:

  1. خیلی خفن بود بابا من که چیزی سر در نیاوردم کاظم :دی

    پاسخحذف
  2. امین جان، یک تصویری از یه صحنه هستش، برداشت آزاده اما برای من خاطره زیاد داره این صحنه

    پاسخحذف
  3. چاره ای جز رفتن نیست
    حتی اگر روشنایی سرابی باشد.

    پاسخحذف
  4. مرثيه ي سبز شدن جوانه ها را همه فهميديم و بدست آوردن شكوه گذشته را همه خواستيم؛ و نخواستندمان.

    چه خوش گفت آن عيار تنها كه:
    -چاره ای جز رفتن نیست، حتی اگر روشنایی سرابی باشد.

    مي رويم، با تمام وجود مي رويم، آهسته مي رويم، حتي گاه سينه خيز، اما مي رويم.

    پاسخحذف
  5. سلام کاظم جان
    دلم برات تنگ شده
    متنت رو خوندم.وقتی فهمیدم کجام که 20 دقیقه همونجور خیره داشتم به مانیتور نگاه میکردم و با صدای افتادن لیوان از دستم به خودم اومدم

    پاسخحذف
  6. به جواد و عیار تنها: احساس می کنم باید جای کامنت شما رو با پست من عوض کرد
    به اسامه: میذارم به حساب احساسات پاک خودت و لطفی که به من داری، ایشالا زوتر ببینمت تا دلتنگی هامون رفع بشه

    پاسخحذف