۱۳۸۸ آبان ۱۳, چهارشنبه

سیزده آبان


امروز 13 آبانه، چون دکتر نوابی نیست احتمالا کلاس تشکیل نمیشه، صبح خیلی خسته بودم، وقتی پا شدم دیدم دیر شده، خوابیدم!
اما نمی تونستم نرم دانشگاه، اگه نمی رفتم حس خوبی نداشتم، پا شدم، ساعت دور و ور 10 بود رسیدم انقلاب، به اردشیر زنگ زدم، گفت دم درب اصلیم(50 تومنی!) منم سریع رفتم، همه مسیرها به درب اصلی بسته بود، منم که دیدم درب اصلی چه خبره(3-4 ردیف نیروی ضد شورش چیده بودند)، از در قدس رفتم، اونجا هم پر نیرو بود، ورود وخروج هم به شدت کنترل می شد.
رسیدم، اردشیر گفت قراره بچه ها کم کم از در خارج شن برن سمت وصال، ما هم رفتیم، من پیشنهاد دادم بریم سمت ولیعصر؛ رفتیم.
اونجا علیرغم اینکه جمعیت زیاد در رفت و آمد بود، اما تظاهرات اصلی توی خیابون کریم خان بود که نیروهای ضد شورش به شدت با مردم برخورد میکردند، مردم هم جنگنده تر از قبل بودند و بعد از هر درگیری، در سمت دیگه هسته دیگه ای تشکیل می دادند.
به نظر میومد جمعیت از سمت میدون هفت تیر هم(که هسته اصلی بود و طبق گفته دوستان خیلی شلوغ بود) به سمت ولیعصر میومدن و به جمعیت اضافه می شدند. جالب بود که همه جور آدم و از همه سنین بودن، حضور خانوم ها هم چشمگیر بود.
 من یه ساعتی اونجا بودم بعدش رفتم سمت دانشگاه تهران، اونجا بچه ها( که گمشون کرده بودم )و رحیمُ دیدم، و با رحیم رفتم سمت دانشکده فنی واسه ناهار، تو راه یه جمعیت 500 نفری هم به سمت امیرآباد در حال حرکت بودند، دوس داشتم بهشون اضافه شم اما خیلی خسته بودم!
ناهار خوردیم و برگشتم خونه! خیلی حس خوبی داشتم!
اما کلی کار نکرده دارم که به نظر میرسه این حس خوب، چندان دوام نیاره

سیزده آبان 1388






۵ نظر:

  1. کاظم جان ممنون از کامنتات، من برگشتم از شهرستان، ممنون که جای منم خالی کردی و متشکر از گزارش تلفنیت :دی، خوش باشی و امیدوارم به تموم کارات برسی.

    پاسخحذف
  2. تا حالا به پنجاه تومني دقت نكرده بودم. حتي نوشته بود عكس سردر دانشگاه تهرانه. ولي من نديده بودم!
    خوبه وظيفه ي مليتونو انجام دادين.

    پاسخحذف
  3. سلام کاظم جون!
    راستش اصلا نمی دونستم وبلاگ می نویسی، از تو لینکای اردشیر دیدمت
    حتما بیش تر سر می زنم
    میس یو...

    پاسخحذف
  4. یه سیاهی می بینم لشگر ایتالیاست
    نه بابا یه خرخون می بینم که وقت واسه سر خارونده هم نداره
    اسمش هم کاظمه
    می بینم که سخت مشغول درسا هستی کاظم جان
    موفق باشی.

    پاسخحذف
  5. به امین: ای بابا، خبری نیست که بنویسم امین جان
    به سلیمه: آره، بعضی وقتا تکرار، دقتو کم می کنه
    به محسن: دمت گرم محسن جان، وقتی آپ می کنم تو facebook میذارم

    پاسخحذف