۱۳۸۸ شهریور ۱۲, پنجشنبه

مستان سلامت می کنند



خیلی بده که ننویسی مخصوصا وقتی که حس و حال نوشتن نیست!

این چند وقته همین اتفاق افتاد و البته خیلی اتفاقای تلخ دیگه که نیازی نیست نوشته بشه، چرا که اونقدر تلخ بود که برای همیشه ثبت بشه تو ذهنم و یا شاید توی تاریخ... .

نتیجه نهایی کنکور هم چند وقت پیش اومد، دانشگاه تهران قبول شدم. «مبارکه! پس بالاخره پالون تو هم عوض شد»، حسام می گفت.

آلبوم جدید استاد شجریان با عنوان رندان مست هم منتشر شد. آلبوم مربوط به کنسرت تابستون پارسال استاد هستش. زیباست!

سعی کردم یکی دو تا مطلبی که قبلا نوشتم بذارم تو بلاگم، خیلی وقت پیش نوشتم، وقت نکردم تایپش کنم تا امروز، ولش کن یه خاطره بگم!!

دیروز رفته بودم نمایشگاه پاییزه، اولش که یکی از طویل ترین صف های دنیا رو دیدم، صف روغن و ... بود! به خاطر 2-3 هزار تومن ارزونتر حداقل 4-5 ساعت باید زمان مصرف کنی. بگذریم، این قبیله صفاریان رو که رد کردیم!، داشتیم دنبال غرفه مردونه می گشتیم که صدای فریاد ناسزای مامور نیرو انتظامی توجه همه رو به یه نقطه جلب کرد. به سرعت داشت به سمت یه گوشه می رفت و بلند بلند داد می زد، ناسزا می گفت، اونور که نگاه کردم چیزخاصی ندیدم، دو نفر داشتن از سوراخ در، توی انبارهای سازمان گوشت نگاه می کردن و یه پسر جوونی نشسته بود و یه بستنی قیفی دستش بود. از دور اینجوری دیده میشد.

مامور که نزدیکتر شد پسره پاشد انگار با اون کار داشت، باهاش درگیر شد من رومو برگردوندم، «چیکار کرده؟! دختری هم که اون دور و بر نبود!... شاید دستش موادی چیزی بوده؟!...» با خودم فکر میکردم.

«چی شده بود؟ تو فهمیدی؟!» به داداشم گفتم، یه لبخند تلخی زد.

«نکنه چون ماه رمضونه!!؟؟» یه دفعه به ذهنم رسید.

متاسفانه همین بود، میگفت اول یکی زده تو دستش بستنیش افتاده بعدش یکی زده پس کلش!؟ و فحشم که قابلی نداشت...

12 شهریور 1388

----------------------------------------------------------------------------------------------------

سایت سنجش رو یکبار دیگه زدم،منتظر نبودم هنوز نتایج بیاد، آخه گفته بودن فردا می یاد.

یه سطر جدید اضافه شده بود، اینقدر هل شدم که از وسطش شروع کردم به خوندن، نتایج اومده بود،گوشیمو در اوردم و شماره پرونده و ... را از روش نوشتم، بعد از مدتها هیجان واقعی حس کردم!

ضربان قلبم دستم وادار به لرزه کرده بود!

فکر نمی کردم اینقدر مهم باشه برام!؟

صفحه باز شد، «این رتبه لعنتی کجاس پس؟؟»

«55، 267، ..» اعداد رو می خوندم، اعداد کوچیک بودن!

کل صفحه رو چندین بار برانداز کردم، احتمالا 55 رتبمه دیگه!؟

اشکان SMS داد که نتایج اومده، حس کردم رتبم 55 شده، زنگ زدم خونه و خبر خوش دادم، هنوز تردید وجود داشت. کمرنگ تر شده بود! حداقل درصدهایی که زده بودم اینو تبدیل به یقین می کرد

اردشیر زنگ زد، اونم 80 شده بود، خوشحال شدم، «منم 55 شدم انگار!»

به داداشا هم زنگ زدم گفتم، با حسام صحبت کردم، امیر هم زنگ زد، از امیر جای رتبه رو پرسیدم که مطمئن بشم، قرار شد همدیگر تو توکیو ببینیم، تو میدان امام خمینی شهر توکیو!

زمان کوتاهی بود، که زیبا گذشت و باعث فراموشی که نه، اما شاید یه بذر شیرین رو حوادث تلخ و سخت مسیری که طی شد، پاشید.

سر کار بودم که نتیجه دیدم، موقعی که داشتم می رفتم سر کار یه بار اهمیت موضوع برای خودم مرور کردم، اونقدر مهم نبود شاید، اما اهمیتش وقتی زیاد میشد که خوشحالی خیلی ها رو تامین می کرد و همین دلیل کافی بود...

به هر حال پایان خوبی بود برای آخرین کنکور

اوایل خرداد 1388

------------------------------------------------------------------------------------------------------------

کنار محل کارم ستاد میرحسینه، دیروز که از جلوش رد میشدم تحریک شدم برم یه مچبند سبز بگیرم... نه! انگیزه نداشتم...

این شبا، میتونی شرایط شبهای انقلاب ببینی، همه به سمت میدون های اصلی میرن، حس و حال رفتن نیست و گر نه باید جالب باشه.

واقعا شور و هیجان زیاده، به نظرم شاید به خاطر روی کار اومدن یه تندرو باشه، چون معمولا تندروی و فضای ناشی از اونه که اینجوری جامعه رو دو قطبی می کنه! حداقل اولین تجربه رئیس جمهور تند رو اینجور نشون میده...

علیرغم اینکه خیلی از عقاید خودم، به نظر خودم، تندرو مابانه هست اما اعتقادی به تندروی در اداره کردن جمع یا جامعه ندارم، تاریخ نشون داده منجر به انقلاب میشه.

برای منم این 4 سال سخت گذشت، امیدوارم احمدی نژاد دوباره رای نیاره!

اواخر خرداد ماه 1388


۴ نظر:

  1. دلمون تنگ شده بود واسه نوشته هات کاظم جان، موفق باشی پسر.

    پاسخحذف
  2. قربونت امین جان
    کامنت قبلی تو و اردشیر که خوندم چند روز پیش، تصمیم گرفتم زودتر آپ کنم
    ممنون بازم

    پاسخحذف
  3. لعنت به این بلاگسپات که نمی شه یه کامنت به راحتی توش نوشت. مطلبت رو قبلاً خوندم واسه همینم الآن نظر نمی دم. فقط یه سوال انتخابات 22 خرداد بود، اونوقت تو چطوری تو تیرماه یه مطلب نوشتی و هنوز انتخابات برگزار نشده! جل الخالق!!!

    پاسخحذف
  4. ممنونم اردشیرجان
    اشتباه موقع تایپ بوده!
    درستش کردم

    پاسخحذف