۱۳۸۸ اردیبهشت ۲۸, دوشنبه

یاد ایام

بعد از ظهر بود، سر کار بودم که امین زنگ زد.

قرار شد همدیگر ببینیم. تا حالا 3-4 باری قرار گذاشته بودیم که جور نشده بود، احتمالا دیگه این سری یه دیداری تازه کنیم

از شرکت اومدم بیرون، با امین تماس گرفتم، گفت "روبروت نگا کن "

امین بود، با لباس پلنگی و درجه ستوان دو. رفتیم با هم تو نمایشگاه یه دوری زدیم، یاد ایام کردیم...

از امین خداحافظی کردم، رفتم سوار مترو بشم. شلوغ بود، فوق العاده شلوغ بود، ناخود آگاه یاد حملات تروریستی میفتادم، تصورشم وحشتناک بود....

رسیدم خونه مادر هم بود، تازه اومده بود...شکست واژگان!!

گرم صحبت بودیم، مهدی گوشی دستش بود، گفت"حاج کاظم، با تو کار داره"

با تعجب گوشی گرفتم،

- الو، سلام

: سلام، خیلی بی معرفتی

اولین حرفی که زد از روی صدا شناختم کیه، آخرین بار وقتی داشتم از مدرسه برمی گشتم دیدمش، اول دبیرستان بودم، از کنار دیوار می رفتم و با احتیاط نگاه می کردم، یه دفعه سلام کرد و صحبت از آینده... . اما هنوز نمی تونستم بگم که کی هستی، "شما؟؟"

: خیلی بی معرفتی

- اگه شما خودتونو معرفی کنید بهتر می فهمم چقدر بی معرفتم!

: یعنی تو منو نمیشناسی...

- خودش بود، تقریبا مطمئن شده بودم، "آقای عسگرپور، شمایید"

: آره، از کجا شناختی؟!!

معلم زبان سال سوم راهنمایی بود، یادگار دوران پرفروغ آموزشی من، معلم های زیادی هستند که باید ببینمشون اما شاید منتظر یه موقعیت بودم، موقعیتی که فروغ گذشته را برای معلمام زنده کنه. شاید تا اون موقع ترجیح می دادم گذشتم تو ذهنشون بمونه.

کمی از گذشته صحبت کردیم ، شماره منو گرفت که یه قرار بذاریم

شنبه بعد از ظهر شد، دیدمش، زیاد تغییر نکرده بود...

بعد از قرار معنی معرفت را هم فهمیدم!! تو راه که بر می گشتم خونه، شعر فریدن مشیری زمزمه می کردم

"این جام ها که در پی هم می شود تهی، دریای آتش است که ریزد به کام خویش"

نور به قبرت بباره فریدون مشیری!

برگهای زرد از زیر پاهایم با سرعت می گذشتند، به کدامین سو اینچنین شتابان...

۴ نظر:

  1. اولا که سلام.
    دوما وبلاگ نو مبارک باشه داش کاظم گل...
    سوما خوندن مطلبت باعث شد که زودتر دست به کار بشم و قبل از اینکه کسی بهم بگه بی معرفت به معلم هام سر بزنم...

    پاسخحذف
  2. ممنونم ناصر جان
    کار خوبی می کنی
    امیدوارم معلم هایی که می بینی مثل سابق باشند

    پاسخحذف
  3. سلام برادر.
    عجب معلماي خفني دارين شما بابا!!! ما که از هيچ کدومشون هيچ خبري نداريم...
    وبلاگتم تبريک هرچند به نظر مي رسه مدت هاست که اينجا هم مي نويسي.
    دلم برات تنگ شده به اندازه اين نقطه .
    :)

    پاسخحذف
  4. قابلی نداره!!
    ممنونم حاجی، ولی من واقعا تازه اینجا رو دیدم
    ولی همه بلاگم از 360 با حوصله فراوان کپی کردم اینجا!!
    آخه برام ارزشمنده
    همش خاطرات دوران تکرار نشدنیه

    پاسخحذف