۱۳۸۸ اردیبهشت ۲۷, یکشنبه

قسمت دوم--از اسفند 85 تا اردیبهشت 88


ایستگاهی دیگر

بیرون بودم که جواد زنگ زد، گفت نامه احضاریه به دادگاه انقلاب برات اومده، چیکار کنم؟ جات برم یا نه!؟
گفتم نه منتقل کن شعبه انقلاب تهران خودم میرم
شوخی بود، می خندید و می گفت، شاگرد ممتاز شدی خودت میای یا جایزت بگیرم؟؟
گفتم، بگیر ایشالا پات وا شه سال بعد بری جایزه خودت بگیری
تو دلم گفتم، نوشدارویی و بعد از مرگ سهراب آمدی
بعدا فهمیدم سوم شدم

-------------------------------------------------------------------------------------------------

چند روزیه گروه بر و بچ 83 ای شلوغ شده
نمی دونم والا.... روزگار غریبی است نازنین، عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد
هوس را نیز...!؟

-------------------------------------------------------------------------------------------------

خیلی جالبه، قطار که از پیچ تونل میخواد وارد ایستگاه بشه، مخصوصا موقعی که بوق هم میزنه، شاید یاد دهقان فداکار میفتم، به هر حال قشنگه، کاش این و تو خاطره هام بنویسم، یه کم فکر میکنم، نه، متنی به ذهنم نمیرسه، برای چندمین بار فراموشش کردم
وارد قطار شدم، یکی میزنه بهم!؟
برگشتم، فرزاد بود، اول شوکه بودم، چه جالب
اینجا چیکار میکنی!؟
3-4
ایستگاه با هم بودیم، کلی چسبید
به قول اردشیر احتمالش تقریبا صفره که دو نفرتصادفی همدیگر و تو تهران ببینن

سیزده اردیبهشت 1388

Monday May 4, 2009 - 11:51am (IRST) | Permanent Link | 5 Comments

>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>

شب با روز یکسان است

سرش روی صندلی بود، هنوز ماشین خالی بود، می خواست تا پر شه یه استراحتی بکنه

ولی نه!! این نما مشکل داره، رفتم تو آرشیو تا یه انحنای "یو" شکل پیدا کنم! نبود!؟
پیا نکردم، همین خوبه بریم نمای بعد

در باز کرد، همه خواب بودند، می خواست بخوابه... دراز کشید
کات، خیلی بی احساسه، پایان بندی بدون احساس به دلم نمیشینه!؟ فهمیدم، دوباره می گیریم
آلبوم آه، باران گذاشت، دراز کشید، دیگه خوابش نمی یومد

----------------------------------------------------------------------------------------------
امروز روز بزرگداشت سعدی بود، داشتم به شعرها و نثرهای وزین استاد سخن گوش می دادم، واقعا زیبا و دردناک بود.
که پدری اینچنین فرزانه و فریادگر انسانیت و قرآن، و فرزندانی که اکنون قرآن بر سر نیزه نگه می دارند که مسلمانند
خدایا ما را با سعدی مانوس بفرما

----------------------------------------------------------------------------------------------

فیلم ده کیارستمی دیدم، خیلی فیلم خوبی بود، بیشتر از اون چیزی که فکرش میکردم. یک فیلم ساده که در عین حال خیلی پیچیده بود، دقیقا مثل همون عنصری که بهش پرداخته بود، زن!؟
مدتها بود که دنبال فیلم های کیارستمی بودم اما گیرم نمیومد، متاسفانه کارگردانی که نام او در دنیا در حد نام بزرگترین کارگردان های دنیاست، در کشور خودش اثری ازش نیست، هر چند خودش هر جا که شروع به سخن گفتن می کنه با نام کشورش، ایران، آغاز می کنه
باور کنید می تونید از سر کوچه آخرین نسخه شیرینی آمریکایی را پیدا کنید ، اما کیارستمی، کی میشناسه!؟
وقتی کیارستمی سانسور کنیم باید منتظر باشیم تا طبع هنری مردممون ازینم پایین تر بیاد، باید منتظر باشیم که جومونگ، اخراجی ها، یوسف پیامبر ،... طرفدارهای میلیونی پیدا کنند

4 اردیبهشت 1388

Saturday April 25, 2009 - 08:42pm (IRST) | Permanent Link | 4 Comments

>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>

ای.دی.اس.ال با اعمال شاقه

عجب بارونی میاد!! خدایی سال گاوه دیگهه. حالا هی بگین این 64 ای ها باعث برکت نیستن!؟

این بارونا دارن به من میگن حاجی، 24 سالت شدااا! بگذریم

بالاخره امروز ای دی اس ال من وصل شد، توی قرن 21 این اتفاق نباید زیاد عجیب باشه اما من یه روز شماری از وصل شدن ای دی. اس. ال ام می نویسم شما پیدا کنید پرتقال فروش را...

زمستان 1386: کم کم می خواستم ایده داشتنای.دی.اس.الرا عملی کنم به خاطر همین، از مهدی یه مودم ای.دی.اس.ال گرفتم

اسفند 1386: از اونجایی که پروژم با دکتر قائمی بود و سنگین بود، می خواستم حتما عیدای.دی.اس.الداشته باشم، بنا بر این همین که از مشهد اومدم رفتم دنبال کاراش و در اولین گام رفتم مودمی که مهدی آماده کرده بود گرفتم

اواخر اسفند 1386: هر جا زنگ زدم گفتن دیگه سفارش قبول نمی کنیم تا اینکه یه جایی گفت اگه امروز بفرستی ردیفش می کنیم

تا پایان تعطیلات عید 87: با ایمیل مدارکم فرستادم اما خبری نشد، ظاهرا سر کاری بود.

تا اسفند 87: دست از پا درازتر برگشتیم مشهد. مهر که برگشتم کنکور بود و اینترنت بایستی تعلیق می شد بنابر این تا بعد از کنکور تعلیق داوطلبانه اینترنت برای اعتمادسازی!؟

اسفند 87: با آسیاتک تماس گرفتم و خط فرستادم برای فعال سازی، یه هفته بعد گفتن خط دست یه شرکت دیگست

اواسط اسفند 87: بالاخره فهمیدم که همون شرکته سال 86 خط من بدون اطلاع دادن به من، به نام خودش فعال کرده

اواخر اسفند 87: با وجود کلی خواهش و التماس و خشم و خونریزی و ... خطم تا اواخر اسفند از رانژه اون شرکته در نیومد و تصمیم گرفتم با خط دیگه ای این کار و انجام بدم تا لا اقل امسال عیدای.دی.اس.الداشته باشم

تو این زمان کار من تو آسیاتک شروع شد و علیرغم اینکه توهم خط پرسنلی را داشتم بی خیالش شدم و عطاش و به لقاش بخشیدم و همون پیشنهاد قبلیم (یعنی رانژه خط دوم) ادامه دادم

هفته آخر اسفند 87: مطمئن از اینکه بالاخره خطم رانژه میشه هر روز چراغ لینک مودمم چک می کردم اما غافل از اینکه اصلا درخواستم به خاطر بعضی نا هماهنگی ها هنوز حتی ثبت هم نشده(سر تسلیم در مقابل بد شانسی)

آخرین ضدحال 87 هم به نام آسیاتک ثبت و ضبط شد. پیش خودم گفتم دیگه یه دفعه، بعد از عید رو همون خط اولیه خودم اینترنت پرسنلی آسیاتک می گیرم

17 فروردین 88: درخواست رانژه مجدد همن خط اولیه دادم، و این سری با جدیت پی گیری کردم که منجر به یک رکورد بی سابقه شد. 3 روزه خطم رانژه شد!!؟؟؟؟

چند روزی رفتم دنبال اینترنت پرسنلی آسیاتک که یه دفعه همون بگیرم اما بعد از 3-4 روز اولین ضد حال 88 باز هم به نام آسیاتک ثبت و ضبط شد، «بایستی همین خطی که خریدی (یه ماهه 128-حجمی)کامل استفاده کنی تا بعدش ایشالا بهت پرسنلی بدیم» مراد از این جمله اینه که: زورمون میاد پول برگردونیم به پرسنلمون، آخه پر رو میشن!!؟؟

دیگه رفتیم که از همون 128 خودمون استفاده کنیم که دیدم مودم غزل خداحافظی خونده!؟؟

رفتم مودم عوض کردم ولی دیدم بازم مودم جدیدم سلام نمیکنه! ظاهرا آداپترش اشتباهی بود

23 فروردین 1388: آداپترش عوض کردم(یعنی از یه بنده خدایی غرض گرفتم تا در اولین فرصت عوضش کنم)، ساعت 2 بامداد امروز برای اولین بار وصل شدم، اما هنوزم مودمه نور بالا می زنه، خراب نشه خوبه، ببینیم دیگه چی میشه

فقط خوبیش لینه که این چند روزه داره بارون میاد

تازه آلبوم «آه باران» استاد شجریانم منتشر شده، همه چی بارونیه

فقط همین بارونی بودن خوبه!!

Tuesday April 14, 2009 - 11:00am (IRST) | Permanent Link | 6 Comments

>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>

سیزده به در

magnify

اینم از 13 به در
جا همه خالی رفتیم لویزان

واقعا بعضی خرافات منجر به خیر میشه
13
به درم از اوناس

دم هر چی خرافه باعث خیره گرم !؟

Friday April 3, 2009 - 11:07am (IRST) | Permanent Link | 0 Comments

>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>

ادامه زندگی

عجب حالی میده تعلیق

کنکور که میدی تا سربازی شروع بشه انگار رو هوایی، نه دانشجویی، نه شاغلی، نه سربازی،نه ... خلاصه قشنگ رو هوایی

منم همین بلا سرم اومده، البته فعلا یه کاری پیدا کردم که نگم بیکارم
آره دیگه، تو آسیاتک مشغولم، تو بخش پشتیبانی فنی کار میکنم، بد نیست، تجربه خوبیه

از همه مهم تر اینه که مهمترین گام به سوی سرباز امام زمان شدن هم ورداشتم و معرفی کردم خودمو، هنوز معلوم نیست کی اعزام میشم ولی فکر کنم دیماه اعزام باشه

خلاصه که هستیم فعلا

راستی تو چطوری؟ خبری ازت نیست!؟

Tuesday March 31, 2009 - 09:30pm (IRST) Permanent Link | 9 Comments

>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>

پایانی دیگر

کنکور تموم شد

آخرین کنکور

کنکوری بودااا، با خودم فکر می کردم که فقط یه جنگ تن به تنه، یا شبیه برادران گلادیاتورمون(ساکن در گذشته غرب وحشی!!) از یه طرف من سوار اسب میام و کنکورم از طرف دیگه، خلاصه هر کی نیزه زودتر زد برندس!!

اما این فقط یه گوشش بود از حملات پارتیزانی که قبل از مبارزه بود خبر نداشتم

به هر حال گذشت

حالا دور همیم یه خاطره بگم، فردین(هنرپیشه سابق سینمای ایران) اواخر عمرش تو تهران یه فرش فروشی داشت، دوستان که رفته بودند و از اون ورا رد شده بودند می گفتند یه عکس از جوونیاش زده در مغازش و زیرش نوشته "از گذشته مپرس"

حالا منم دنبا عکس جوونیامم که زیرش بنویسم از گذشته مپرس! که البته واقعا پیدا کردنش سخته، فکر کنم مجبور شم کپی صفحه اول شناسنامم بچسبونم، به قول دکتر شریعتی، جوون بودنُ میشه از تاریخ تولد تشخیص داد...

And now, you must fight, without any gun….

Tuesday February 17, 2009 - 02:45pm (IRST | Permanent Link | 2 Comments

>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>

جلسه دفاع

بالاخره نوبت ما هم شد
یکشنبه هفته بعد باید دفاع کنم
فکر کنم تو این 6 ماهی که رو پروژه کار می کردم اندازه کل 4 سال فرسایش روح داشتم

ایشالا خان آخرشم به خیر بگذره

Wednesday September 24, 2008 - 10:35am (IRST) | Permanent Link | 4 Comments

>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>

دل آرام

دریغا نیست همدردی موافق

چشمه های چشم در قلم جاری بود
صدای کویریش گوش را به چله کمان، که قلب را نشانه بود
چشم بدون چشمه، پژواکی از کویر پیش رویش بود
تنها آرزویش رویش خاری بود بر سرزمین خویش، تا خشکیش را نهان سازد

داد و بیداد از این روزگار
سرزمینش، تنها داشته اش
شاید لبخند را خاری جسته بود، نه زرد که سبز

Thursday August 28, 2008 - 11:06pm (IRST) | Permanent Link | 4 Comments

>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>

بازگشت

بعد از 15 روزی که خیلی سریع گذشت، برگشتم


این شعار نخ نمای «زود گذشت» قابل درک تر بود


امیدوارم همه مشرف بشن


میخوام خاطرات و یا همون دلنوشته هایی را که اونجا نوشتم اگه وقت کنم تایپ کنم و بذارم تو بلاگم

Wednesday August 27, 2008 - 09:26pm (IRST) | Permanent Link | 2 Comments

>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>

حج و ...

: آقای مولوی پور؟! چشمی هستم می خواستم مطمئن بشم که اسمم توی کاروان هست!!

- آقای چشمی! شما انصراف دادید.اسم شما خط خورده و جایگزین براتون انتخاب شده.

: انصراف؟! مطمئنید؟! من انصراف ندادم...

- لطف کنید با این شماره تماس بگیرید تا مشکلتون و رفع کنند: 78...

: میشه دوباره نگاه کنید!؟ آخه امکان نداره...

- من اسم شما دقیقا خاطرم هست که به خاطر انصراف حذف شده. صبر کنید... اسم کوچیکتون چی بود؟

: کاظم...

- نه، اون یه چشمی دیگس، سید مهدی چشمی، اسم شما هست، یکشنبه تشریف بیارید برای جلسه توجیهی!

: ممنون

قراره دوشنبه هفته آینده(21 مرداد) اگه خدا بخواد برم حج

دوستان رخصت

Tuesday August 5, 2008 - 11:59am (IRST) | Permanent Link | 8 Comments

>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>

لا اله الا الله

سادگی کلام

مفهوم متعالی
ریتم زیبا
همه چیز برازنده مرگ است غیر از اشک های تابوت به دستان "لا اله الا الله" گویان!

Wednesday July 30, 2008 - 10:31am (IRST | Permanent Link | 4 Comments

>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>

خسرو عزیز

هنوز طعم کاغذ بی خط زیر زبونم بود که خبرشُ شنیدم...

هنوز یادمه که می گفت خاله لیلا...

شیدایی که تو بازی کردنش بود واقعا بی نظیر بود.

نمی دونم چه طور سینمایی که هامون نداره می تونه زنده بمونه؟!

هر چند سینمای ایران مدت هاست که مرده، اگر هم بود دیگه به چه امیدی می تونست زنده بمونه!

ناراحتم به خاطر اینکه یکی از انگیزه هایی که حاضر بودم به خاطرش یه فیلم تا آخر ببینیم، رفت.

خداوند بیامرزاد خسرو سینمای ایران را

روحش شاد

Friday July 18, 2008 - 03:03pm (IRST) | Permanent Link | 2 Comments

>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>

تمنای خاموشی

نفس کشيدن دشوار.

قلب در تکاپوي ايستگاهي آرام و بي طپش.

چشم در ترنم آواي زندگاني،

و ...

و خاموشي در تمناي خاموشي.

Monday March 31, 2008 - 07:26am (IRST | Permanent Link | 6 Comments

>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>

روز آخر

روز آخر، شام آخر،...همه چی آخرشه، همیشه همه چی آخرشه.
دیشب دیر خوابیده بودم، تقریبا زود پا شدم، مثل همیشه مرتب کردن کتابخونه و کامپیوتر با من بود. گلددونام هم خیلی دوس دارم واسه همین همیشه خودم بهشون می رسم، خاکشون عوض کردم، دقیقا مثل سال پیش. پارسالم شب که شد گلدونا مرتب کردم.
چند روزی بود که تصمیم داشتم آلبوم بوی باران استاد گوش بدم، آخه تو این یکی دو روز همش شعر فریدون مشیری با خودم زمزمه می کردم.
جالب بود، اصلا همه زمزمه می کردند.
داشت ماهنامه فیلم می خوند، تو خاطره یکی از منتقدا اومده بود، از قول استاد هم نوشته بود...
بوي باران بوي سبزه بوي خاك
شاخه هاي شسته، باران خورده، پاك
آسمان آبي و ابر سپيد
برگهاي سبز بيد
عطر نرگس رقص باد
نغمه شوق پرستو هاي شاد
نرم نرمك مي رسد اينك بهار..
"...
این که اشتباست که"، از اون طرف با خنده می گفت، "یه قسمتش جا افتاده." درستش دوباره خوند...
نغمه شوق پرستو هاي شاد
خلوت گرم كبوترهاي مست
نرم نرمك مي رسد اينك بهار
خوش به حال روزگار...
واقعا خوش به حال روزگار؛ به هم دیگه می گفتند...
منم تایید می کردم، تو دلم زمزمه می کردم، شاید یه کم بلند تر...
خوش به حال دختر ميخك كه مي خندد به ناز
خوش به حال دختر ميخك كه مي خندد به ناز
خوش به حال دختر ميخك كه مي خندد به ناز
.
.
.

Thursday March 20, 2008 - 07:11am (IRST) | Permanent Link | 0 Comments

>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>

دکتر شهیدی

امروز بعد از مدت ها اومدم

خیلی ناراحت کننده بود

دردناک ترین خبری که امسال شنیدم همین بود

خیلی دکتر دوست داشتم

این متنی که گذاشتم دکتر سروش درباره دکتر شهیدی نوشته

بر تو ای نازنین دلم سوز /که دلم چون تو غمگسار نداشت


ماتم روزگار داشته ام /که دگر چون تو روزگار نداشت



سید جعفر شهیدی درگذشت. تلخی این خبر را فقط شیرینی سالها هم صحبتی با وی می تواند تحمل پذیر کند. من آن نیک مرد را نیک می شناختم و چندان در حضر و سفر با وی بودم که بتوانم با یاد آن اینک خاطر پریشان را جمعیت بخشم.


در ستاد انقلاب فرهنگی بود که وی برای اولین بار دیدم و پس از آن در شورای عالی مرکز نشر دانشگاهی و سپس در هیات مدیره انتشارات علمی و فرهنگی ونیز انتشارات آموزش انقلاب اسلامی و دانشنامه جهان اسلام و آنگاه در سمینارهای عمومی و محافل خصوصی و در سفرهای داخلی و خارجی. تکرار این دیدارها چندان بود که مرا در زمره اصحاب و احباب او درآورد و به من مجال بسیار داد تا از درخت تجربه و تحقیق او میوه ها برچینم و زبان و ضمیر را بدانها شیرین و توانگر کنم.


وی را مردی یافتم بغایت آزموده و به غایت فروتن. همپایه دانش، بینش داشت و باندازه تعلم، تجربه اندوخته بود. سخنانش مالامال از نکته های حکیمانه ، داستانهای شیرین و تجربه های ژرف بود. همواره در غایت ایجاز و با رندی و طنز سخن می گفت. نوشته هایش هم چنین بود. از "صنعت بافندگی" که در پاره ای نویسندگان سراغ داشت، بیزار بود. تکلف و تصنع را نمی پسندید. کم گوی و گزیده گوی بود. روشنی و صراحت را دوست داشت. اهل و مبالغه و تزویر نبود. کثیری از نوشته های عرفانی و فلسفی را، با حفظ احترام بزرگان، از جنس بافندگی های متکلفانه می دانست و لذا التفاتی به آنها نداشت. با آنکه در محضر بزرگانی چون آیت الله خویی درس خوانده بود، و خوب خوانده بود، ذهنش اسیر تعقیدات اصولی نبود. ورود فلسفه در دین یا دفاع فلسفی از دین را، خاقانی وار وغزالی وار، آفتی برای ایمان می شمرد و از آن حذر می داد:


فلسفه در سخن میامیزید /وانگهی نام آن جدل منهید


وحل گمرهی است بر سر راه /عاقلان پای در وحل منهید


با بافندگان بر سر مهر نبود. می گفت روزی با "فردید" به دانشگاه می رفتیم. می خواست سخنرانی کند. از او پرسیدم سخنرانیتان به زبان فارسی است یا آلمانی. گفت چرا آلمانی؟ همه فارسی زبانند و من هم به فارسی سخنی خواهم گفت. گفتم آخر اگر شما به آلمانی سخن بگوئید، مترجم مسکین برای حفظ وجهه و آبروی خود مجبور است چند کلمه معقول تحویل مستمعان بدهد، اما از سخنرانی فارسی شما، چیزی دستگیر کسی نمی شود!


دوران سلطنت پیش از انقلاب و دوران انقلاب پس از سلطنت را دیده و زیسته و سنجیده بود و در باب رجال سیاست و رجال دین، در هر دو دوران خاطره ها و تحلیلهای شنیدنی بسیار داشت که گاه با من در میان می گذاشت و انبان آموخته های مرا گران تر می کرد.


دیانتی سهل و سبک داشت. به عبادات، بسیار ملتزم بود. "نیاز نیمشبی و گریه سحری" او هیچ گاه ترک نمی شد. ساعتی کوچک در جیب داشت که او را برای تهجد بیدار می کرد. این را بارها دیده بودم. نمازهای روزانه را هیچ گاه بتاخیر نمی انداخت و در آغاز وقت ادا می کرد. اما در احکام اجتماعی، فقیهان را چندان قابل تقلید نمی دانست و گویا به اجتهاد خود عمل می کرد. در سفر حج، وقتی او را دیدم که در طواف با لحنی حزین می خواند: اللهم ان البیت بیتک و العبد عبدک، بر خود لرزیدم بر اخلاص و ایمان او غبطه خوردم. این ایمان خالص را اما هیچ گاه به جدل های کلامی آلوده نمی کرد. گویی پیرو سخن تامس هابز بود که "دیانت را باید چون کپسولی بلعید. آنرا نباید جوید." یک شیعی معتدل بود و از غلو و خرافه در اعتقاداتش نشانی نبود. نگاه تاریخی او به سیر تشیع و تسنن بسیار "علمی" بود. این جمله او را هیچ گاه از یاد نمی برم که می گفت امروز غلو در میان شیعیان چنان بالا گرفته که شیعیان قرن هفتم، سنیان قرن چهاردهم اند. فروتنی او چشمگیر بود. سرمایه ها و دستاوردهای علمی بزرگ و بسیار داشت، اما هیچ گاه خود را نمی ستود. تنها یک بار دیدم که از کنفرانسی در مصر یاد می کرد که در آن چنان خوش درخشیده بود که او را "نجمه الموتمر" (ستاره کنفرانس) لقب داده بودند. هنگام تالیف شرح مثنوی فروتنانه از من خواست تا دستنویس وی را بخوانم و رای خود را بگویم. پس از ترجمه نهج البلاغه، وقتی وی را از پاره ای لغزش ها آگاه کردم، گشاده رویانه پذیرفت و گشاده دستانه به کار گرفت. برای ترجمه نهج البلاغه از انتشارات علمی و فرهنگی، اجرتی نخواست. گفت کاری عاشقانه کردم نه کاسبانه.


پوزیتیویست وار از طامات و کرامات و منقولات نا معقول بیزار و گریزان بود و بدانها اعتقادی نداشت. مرا همیشه بیاد ارنست ماخ، فیزیکدان پوزیتیویست اتریشی بی باور به اتم های نادیدنی، می انداخت که هر گاه با وی از اتم سخن می گفتند، می پرسید آیا شما به چشم خود آن را دیده اید؟ شهیدی هم هر گاه از کرامتی و خرق عادتی و ... سخن به میان می آمد سخت انکار می کرد و از گوینده می پرسید تو به چشم خود آنها را دیده ای؟ همین نگاه "پوزیتیویستی" او را مورخی سخت گیر کرده بود و جامعه شناسی تاریخی را، بی آنکه درسش را خوانده باشد، به او آموخته بود. هم در انتخاب منابع دقت بسیار می کرد هم علل جامعه شناختی را در تبیین حوادث به کار می گرفت و از تکیه بر تصرفات غیبی و علل ماوراءطبیعی ... پرهیز داشت. همچون ابن خلدون یک مورخ "علمی" بود.


وقتی در شرح دفتر سوم مثنوی به این بیت رسیده بود:


کهف اندر کژ مخسب ای محتلم/ آنچه داری وانما و فاستقم


به من تلفن کرد و نظر مرا در تفسیر آن خواست. هر دو در کشف معنی دقیق بیت درماندیم. تصادفا یکی از دوستان مشترک و از استادان دانشگاه، چند روز پس از آن، از ما خواست تا در جلسه احضار روح مولانا شرکت کنیم و سوالات خود را با وی در میان بگذاریم. دکتر شهیدی با کراهت پذیرفت و در مجلس حضور یافت. "واسطه" که دختری جوان بود، سوال، یعنی تفسیر همان بیت مبهم را، با "روح مولانا" در میان نهاد و پاسخ را باز گفت. پاسخ، چنان پریشان و نا استوار بود، که همه را برآشفت. بیرون که آمدیم، دکتر شهیدی که گویی سلاحی تازه برای زرادخانه "علمی" خود یافته بود با لحنی پرهیجان از بی بنیان بودن این شیوه ها و از دستان کوتاه ما و خرمای مطلوب بر نخیل ، سخن گفت و آن حادثه را حجتی گرفت بر سلامت و صلابت رای منکرانه خویش.

**********************

هم نصیحت می کرد و هم نصیحت می پذیرفت. مرا بارها هشدار و اندرز داد که با فلان طایفه در مپیچ. آنان "آدمی خوارند."


تو نازک طبعی و طاقت نداری /گرانی های مشتی دلق پوشان


همواره سرنوشت عبرت آموز عین القضات را پیش چشم من می نهاد و به من درس مدارا و مماشات میداد. من هم روزی با او گفتم "با کافران چه کارت گر بت نمی پرستی" و از او خواستم که از جوشیدن با اقتدار گرایان و حضور در مراسم آنها خودداری کند. پسندید و پذیرفت و بکار بست.

با قناعت و مناعت تمام، عضویت در فرهنگستان زبان و ادب را، علی رغم اصرار داعیان، نپذیرفت. می گفت در آن جا کسانی هستند که نباید باشند و کسانی نیستند که باید باشند.

چابکی پیرانه سر او حکایت از آن می کرد که جوانی پر شور و شر و پرنشاطی را پشت سر نهاده و از جنس آن کاهلان نبوده که معقول و منقولشان ترک می شود اما منقل و قیلوله شان ترک نمی شود!


غریق رحمت خدا باد که عمری را در پاکی و چالاکی سپری کرد و باران وار بر پاک و پلید بارید و خرد و کلان را از دانش و بینش خود بهره داد و با قلبی سلیم بسوی پروردگار خود شتافت.



این ابیات از دیوان شمس، این روزها ورد زبان من و آرام بخش جان ناآرام من است که:




ای ساکن جان من آخر تو کجا رفتی /در خانه نهان گشتی یا سوی هوا رفتی؟



نه مرغ هوا بودی نه باد صبا بودی/ از نور خدا بودی در نور خدا رفتی ....




عبدالکریم سروش


پانزدهم ژانویه2008/ 25 دی ماه 1386 خورشیدی


دانشگاه جورج تاون آمریکا

Saturday February 23, 2008 - 02:27pm (IRST) | Permanent Link | 3 Comments

>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>

قاصدک

چند شبی هست که با قاصدکم

...

قاصدک، در دل من همه کورند و کرند

.

.

.

Tuesday November 20, 2007 - 02:02pm (IRST) | Permanent Link | 2 Comments

>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>

قیصر

سلام

کارم تموم شد يه کم زودتر اومدم . تمرينا رو انجام بديم؟

"آره، فقط 5 دقيقه بشين تا نمازم بخونم"

حله، اي ول، روزنامه هم که داري...مال امروزه ايشالا؟

"آره"

هسته اي، اقتصادي، سياسي، ... اينا همه مثل 3-4 سال پيشه، ...

دانشگاه تهران در سوگ قيصر

يعني فيلم کيميايي اينقد...واي، اين که عکس قيصر امين پوره!!...

نه!

باورم نمي شد.

خيلي سخت بود.

تا نگاه مي کني وقت رفتن است.

باز هم همان حکايت هميشگي

قبل از آن که با خبر شوي لحظه عزيمت تو ناگزير مي شود....

دوشنبه شب، 14 آبان

Monday November 12, 2007 - 03:43pm (IRST) | Permanent Link | 3 Comments

>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>

دل شب

به راستی سیاهی کدام تاریکی شب یارای مقابله با این ریز تپندگان سیاه جامه خزنده در دل شب را دارد!؟

Monday October 22, 2007 - 03:38pm (IRST) | Permanent Link | 0 Comments

>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>

پاییزی دیگر

پنجره اي پر از پنجره!

رويش شاخه اي سبز در وراي پنجره

پاييز زرد در ديگر سو

رويشي سبز براي گذر به ماوراي پنجره اي بي ورود

شيشه پنجره عمر ستبرتر

راهي ديگر بايد جست و يا شايد پاييزي ديگر

18 مهر 1386

Monday October 15, 2007 - 09:39am (IRST) | Permanent Link | 4 Comments

>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>

رفتن

بالاخره موقع رفتن شد

دردناکه واقعا!؟

به اینجا که میرسه میگم: ای کاش تهران قبول می شدم

Saturday October 6, 2007 - 06:25am (IRST) | Permanent Link | 2 Comments

>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>

تن هیچکاک و

نميدونم چي شد که فريب خوردم؟! به هر حال جوونيه ديگه!

جمعه شب بود فک کنم. اتفاقا چشمم افتاد به يک زيرنويس شوم! که نوشته بود "فيلم سرگيجه ساعت 23:30"، پيش خودم گفتم اگه يادم موند مي بينم، که متاسفانه يادم موند و چه بد!

نمي دونم چند وقت بود ولي خيلي وقت بود که از تلويزيون فيلم نديده بودم. 5 دقيقه زودتر روشن کردم که يه ذره از نقدش بشنوم، چشمتون روز بد نبينه از همون اول شروع شد.

بله، آقاي رييس جمهور تشريف اورده بودند و شبکه 3 هم پخش مستقيم نشون مي داد، باس ميديديم و ميشنيديم، چاره اي نبود. به هر حال با حدود 1 ساعت تاخير فيلم شروع شد.

ميونه اي هم با فيلم دوبله ندارم، مخصوصا دوبله هاي جديد که دوبلرها هنگام صرف آبدوغ خيار عمل دوبله رو انجام ميدن، اينم به جون و دل مي خرم!

صداي هنرپيشه ها هر کدم واسه خودش يه تني داره، بنا بر اين هرکي حرف ميزنه بايد صداي تلويزيون براش تنظيم کنيم( مخصوصا که نصفه شب هم بود)

وسط صحبت هاي هر کدوم از بازيگر ها امکان داره فيلم کات بخوره و بره به صحنه بعدي.( البته اين کات ها اضافه شده چون آلفرد يادش رفته اينا رو کات کنه!؟ )

هنرپيشه زن نداريم اگر هم باشه واسه خودش بوده، ديگه نبايد باشه حتي اگه کيم نواک باشه!!

اگر هم مجبورشديم چهره يک بازيگر زن نشون بديم، ميتونيم تر بزنيم توش!! خيلي سادست، البته اگر مرد و زن با هم باشه بايد شدت تر زدن رو افزايش بديم.

جونم براتون بگه، بعد از همه اين کارها ديگه مطمئنا فيلم مال هيچکاک نيست، پس اسم کارگردان هم عوض مي کنيم، مخصوصا که اسمش هم مشکل اخلاقي داره!!!

کاش نارنجک به خودم مي بستم و ميرفتم زير ساختمان اصلي صدا و سيما.

دلم برای هيچکاک بدبخت سوخت که تو گور تنش لرزيد!

Sunday September 30, 2007 - 06:13am (IRST | Permanent Link | 3 Comments

>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>

باور

.از این به بعد هر چیز عجیبی ببینم باور می کنم

قول میدم

...

Friday September 28, 2007 - 09:38am (IRST) | Permanent Link | 3 Comments

>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>

به صبر کوش

دیروز مراسم ختم خواهر محمد بود

روزی که محمد گفت دعا کنید... من دعا که می کردم، پیش خودم می گفتم حتما خدا تا اول ماه رمضون برش می گردونه طوری که اولین افطار با خانوادش باشه

ولی روز اول ماه رمضون به رحمت خدا رفت

کسی چه میدونه

خدا به خانوادش صبر بده

خدا بیامرزدش

به صبر کوش تو ای دل که حق رها نکند

چنین عزیز نگینی به دست اهرمنی

Monday September 17, 2007 - 05:12am (IRST) | Permanent Link | 0 Comments

>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>

منتظری از جنس خویش

ساعت 10 شب بود، بايد جايي توقف مي کرديم تا نماز بخوانيم.

از دور گنبدش معلوم بود، ...مسجد...توقف کرديم...گنبدي طلايي و روشن و محوطه اي تاريک و با کفپوش خاک.

-امامزادست، دورش قبرستونه...بياين پايين.

سعي ميکردم پايم را روي قبرها نگذارم. نمي دانم چرا!؟

شمع هاي بالاي قبرها هنوز روشن بود.

براي اولين بار ترسيدم، نه از قبر ،نه از تاريکي قبرستان که از زير خاک بودن!!؟؟

-----

بعد از ظهر پنجشنبه همه به قبرستان مي رفتند، زيارت اهل قبور! مادرم مرا نيز با خويش همگام مي کرد.

يادم هست

برايم مهم نبود که در زير قبر کيست، فقط قبرهايي که زيباتر بودند توجهم را جلب مي کردند.

يک حجم مکعبي زيبا، پوشيده شده با سنگ مرمر، چقدر دلفريب!؟

هنوز نمي توانستم بخوانم

" اينجا فاتحه بخوان، سوره حمد و توحيد" مادرم مي گفت. هر دو را حفظ بودم، من هم مانند مادرم مي خواندم

------

وضو مي گرفتم که نماز بخوانم

" بيچاره ها، بدنشان هميشه درون آب است" عمويم به مرده ها مي گفت

-------

اين قبرستان نزديک مدرسه ها بود. پر شده بود. مربوط به سال هاي دور مي شد

قبرها اکثرا خاکي بودند با سنگی از سفال. ولي قبر زيبا هم داشت.

خواندن بلد بوديم، جمع و تفريق را هم آموخته بوديم.

" پيدا کردم، اين از همه قديمي تر است تاريخ فوت:سال 1295 " فرياد مي زديم، "1295-1372=77" ذهني حساب مي کردم.

کاش قبرها را از اول مي چيدم. از آن طرف شروع مي کردم، از بزرگتر به کوچکتر.

-----

نماز را خوانديم، بايد بر مي گشتيم.

از روي قبر ها مي آمدم، چشم هايم را بستم و آمدم.

مي ديدمشان

غروب پنجشنبه نبود! داشتم فاتحه مي خواندم، سرم را بالا آوردم، قبرها نور سرخ آفتاب را به رقص درآورده بودند.

قبر بود...وکمي دورتر، پر از حجم مکعب بود...و دورتر آغوش گشوده خاک

منتظر بود، منتظري از جنس خويش.

Friday September 14, 2007 - 06:34am (IRST) | Permanent Link | 3 Comments

>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>

داش میتی!

:سلام شادوماد، چي شد؟

-سلام، خدا رو شکر همه چي به خوبي و خوشي تموم شد.

:خدا رو شکر، الان کجايي؟

-الان پيش خانوم...نه، پيش خانوم آين..نه، پيش خانومم هستم

:اي ول، به زن داداش سلام برسون. بد خوشحالي ها؟!

-آره ديگه. چرا نباشم؟! به قول شاعر:

گل در بر و مي در کف و معشوق به کام است

سلطان جهانم به چنين روز غلام است

--->--->--->--->--->--->--->--->--->--->--->

خيلي خوشحال بود

خدا رو شکر

Friday September 7, 2007 - 10:45am (IRST) | Permanent Link | 4 Comments

>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>

بعد از ظهر دلپذیر

چي ببينيم؟ سينما پاراديزو؟:

عاليه، ببينيم-

سينما پاراديزو

...

اشک ها ولبخندها

چشمانمان می درخشيد.

...

سينما پاراديزو تمام شد

ماه مي درخشيد، او هم ديده بود

کاش هيچ وقت تمام نمي شد

Tags: http://www.imdb.com/title/tt0095765/ |

Wednesday September 5, 2007 - 12:08am (IRST | Permanent Link | 2 Comments

>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>

سلام، عیدتون مبارک

زرد، قرمز،آبي،...

نميتوانم باور کنم که عيد آمده!!

حتي گواه رنگها هم کافي نيست

شايد عادت کردم عيد را با شکوفه هاي درختان بشناسم...

...اما اکنون بعد از سلام چيز ديگري هم مي توان گفت

عيدتان مبارک

چه زيبا!

Wednesday August 29, 2007 - 01:17am (IRST) | Permanent Link | 4 Comments

>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>

چشم هایش

به کنار هم بودن عادت کرده بوديم.

شايد من بر حسب نياز به او عادت کرده بودم ولي او به من نيازي نداشت

شب بود يا روز ... ذهن توانايي حفظ هر چيزي را ندارد...ولي يادم هست تاريک بود

بيشتر از چند قدم رفته بودم که ديدم کسي کنارم نيست

سرم را برگرداندم

دو نقطه درخشان ديده ميشد

.

.

.

چشمانش مانند هميشه بود

Sunday August 26, 2007 - 03:15pm (IRST) | Permanent Link | 5 Comments

>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>

آینه

جلوي آينه...

چشمانم را باز کردم، چشمانم بسته بود.

آينه راست مي گفت.

چشمانم را بستم؛ آينه نبايد دروغگو خوانده می شد.

Wednesday August 22, 2007 - 07:18am (IRST) | Permanent Link | 1 Comment

>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>

تمدن چیست؟؟؟

تمدن چیست؟

اول راهنمایی که بودم از اون سوال هایی بود که حتما تو امتحان میومد

خوب حفظش کرده بودم هر چند الان یادم نیست

ولی تعریف امروزیش خیلی با اون موقع ها فرق کرده

.

.

هدفی برای لگدمال کردن بشریت

حفظش کنید تو زندگی به دردتون میخوره!؟

Tuesday August 14, 2007 - 11:12am (IRST) | Permanent Link | 2 Comments

>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>

فردوسی

يادش به خير

روزي که فهميدم دانشگاه فردوسي قبول شدم، خوشحال شدم، گفتم حکيم فردوسي طلبيده!!؟

اما تو اين مدتی که مشهد بودم، حتي يه بار هم نرفتم توس، حتي روز بزرگداشتش!؟

همينه که ميگم دانشگاه فقط چيزايي رو که داشتم ازم گرفت و چيزي بهش اضافه نکرد.

چند وقتيه شاهنامه ميخونم...

نميدونم، واقعا نميدونم چرا به فردوسي ميگن شاعر، حماسه سرا،...فردوسي يک دانشمند بوده، يک حکيم

Top of Form

Bottom of Form

Friday August 10, 2007 - 05:41am (IRST) | Permanent Link | 0 Comments

>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>

شرق

دیروز روز خبرنگار بود

روزنامه شرق دوباره توقیف شد

Top of Form

Bottom of Form

Thursday August 9, 2007 - 12:18pm (IRST) | Permanent Link | 0 Comments

>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>

دمت گرم مهندس!!؟

magnify

تازه الان رسیدم به جایی که مهندس قندهاریان نگفته

فهمیدم چرا پیچونده!!! آخه خداییش سخت بوده دیگه، حق داشته

خلاصه ، تازه فهمیدم اون چیزایی که ما فکر میکردیم منطقیه زیاد ربطی به منطقی نداره

ماشالا همه اساتیدمون تخصص خاصی تو نابود کردن یک درس دارند

Top of Form

Bottom of Form

Wednesday August 8, 2007 - 06:59am (IRST) | Permanent Link | 2 Comments

>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>

شکوه گم شده

استاد وارد کلاس شد

به سبک اساتید خویش درس را شروع کرد

...شما دانشجویان جز نوابغ این جامعه هستید و باید...

[کلاس از خنده پر شد]

استاد بهت زده به دانشجویان نگاه کرد...و به سخن خود ادامه داد

بعدا استاد خودش هم خندید!!!؟

Top of Form

Bottom of Form

Tuesday August 7, 2007 - 07:10am (IRST) | Permanent Link | 0 Comments

>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>

شب به یاد ماندنی

تهيه بليط

روز اول خريد بليط که من خونه نبودم، وتلاش زيادي کردم!! ولي موفق نشدم حتي سايت دل آواز باز کنم،" اي بابا!! مگه ماها ميتونيم بليط کنسرت استاد بگيريم!؟"، آخر شب که رسيدم خونه ديدم يه معذرت خواهي اساسي کردن و گفتن فردا بياين بليط بگيرين.

فرداش همين که سايت زدم ديدم سريع سايت باز شد(" خيلي چاکريم استاد") ولي وقتي ميخواستم پول پرداخت کنم، سايت بانک سامان هنگ بود . و من هي بليط انتخاب مي کردم ولي نميتونستم بخرم و هي صندلي ها پر ميشد و...:(

روز بعد در حالي که با سرعت 14kbps وصل شده بودم و مطمئن بودم تا 5 دقيقه ديگه اينترنت قطع ميشه، بليط گرفتم!!! خيلي شانس اوردم.

خلاصه کنسرتي شدمممم، چه حالي مييييييده!!!!

روز کنسرت

· کنسرت تالار وزارت کشور بود. ساعت 8 شب، 7 رسيديم اونجا، کلي شلوغ بود ولي جالب بود درب ورودي به شدت خلوت بود و خيلي راحت وارد محوطه تالار شديم.

· قبل از کنسرت معمولا کار فرهنگي مي چسبه!! جاتون خالي ، داشتم مي رفتم امور فرهنگي، ديدم قسمت فرهنگي خانوما تعطيله و قسمت آقايون هم مختلطه!!؟؟ ديگه اينجوري نديده بودم ولي به هر حال تجربه خوبي بودJ

· کنسرت با 40 دقيقه تاخير شروع شد.

· ولي به حق بزرگتزين و بهترين تالار کشوره!! خيلي بزرگه خدايي، تو مايه هاي 12000 نفريه (آزادي)

· يه نفر که ديده نميشد، يه متن پوزش و خير مقدم خوند و همه آماده شدند تا کنسرت شروع شه.

· استاد اومد!! سالن از تشويق داشت منفجر مي شد.

· بعد از اداي احترام به تماشا گران، گروه در جاي خودشون مستقر شدند.

· تو بروشور هم نوشته بود ولي باورم نميشد، دف هم بود.

· آوازِ بعد از قطعه انتظار که تموم شد، بلافاصله،..... سرو چمان من چرا ميل چمن نمي کند ... باور کنيد محشر بود، ابهت کلام سعدي رو ميشد درک کرد، به حق استاد سخنه و استاد چه زيبا اينو ثابت ميکنه.

· قسمت اول تموم شد و ما باورمون نميشد يه ساعت و نيم گذشته و باز هم تشويق استاد...

· احتمالا به زودي کاست سخن عشق استاد هم بياد، چون قسمت اول کنسرت استاد جديد بود.

· قسمت دوم شروع شد و تو اين قسمت کاست غوغاي عشق بازان قرار بود اجرا بشه، ولي هر چي نيگا کردم اسمي از غزل مولانا که داخل کاستشم هست نديدم، نميدونم چرا؟!؟

· همايون تو يکي از قسمت هاي کنسرت يه کلمه رو اشتباه خوند(حقيقي --> حقيقت) البته تاثيري تو شعر و آهنگ نداشت

· کنسرت تموم شد!! گروه بلند شد؛ تشويق هاي بي امان تماشاگران. گروه از روي سن خارج شدند!! تشويق ها به شدت زياد شد. و همانطور تشويق......و تشويق.....استاد برگشت، سالن ديگه رو هوا بود.

· " قطعه جديدي اجرا مي کنيم ساخته آقاي فرجپوري و غزل مولانا" استاد گفت. چقدر منتظرر اين غزل بودم.

· غزل مولانا، نواي دف و صداي استاد...همه چيز بود

· بعد از اين قطعه ، باز هم تشويق و اين بار...مرغ سحر..مرغ سحر. استاد و گروه بلند شدند و اداي احترام کردند و دوباره نشستند...انگار استاد هم با اينکه بايد هميشه مرغ سحر بخونه کنار اومده.

· مرغ سحر تموم شد و البته کنسرت هم.

خيلي عالي بود، جاتون خالي

Tags: http://www.delawaz.ir/newsdetail-fa-19.html |

Top of Form

Bottom of Form

Sunday August 5, 2007 - 07:59am (IRST) | Permanent Link | 3 Comments

>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>

comment for a few movies

· being julia: julia is playing her life

· english patient: love cleans any sin even dirty love

· the falgs of our father: policy plays with human feeling

· spartacus: sparkle of humanity against black government

Thursday August 2, 2007 - 09:12am (IRST | Permanent Link | 0 Comments

>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>

ضد حال

در حالی که داشتم با خودم کلنجار می رفتم که آیا تا عید فطر بمونم خونه یا نه!!؟؟

خبر رسید که

ترم از 24 شهریور شروع میشه

حالا باید یرای اولین بار اول مهر مشهد باشم، هر چند بعیده

Wednesday August 1, 2007 - 12:05am (IRST | Permanent Link | 2 Comments

>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>

غوغای عشق بازان

کاست جدید استاد شجریان با نام غوغای عشق بازان تا 8 مرداد منتشر می شود

امسال استاد پرکار شده

این پرکاری رو باید به فال نیک گرفت

باید ستود

.

.

Saturday July 28, 2007 - 04:06pm (IRST | Permanent Link | 0 Comments

>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>

جشنواره

یکشنبه

مرتضی اول اومد، بعد از اینکه فوتبالُ دیدیم(یا بهتر بگم، خندیدیم) سه نفری(با مصطفی فراهانی) رفتیم تئاتر شهر، بلیط گیرمون نیومد واسه همین زودتر رفتیم پذیرش.

بعد از پذیرش، مرتضی رو در نهایت جوانمردی گذاشتیم خوابگاه و در رفتیم.( نکته جالب اینکه در حین پذیرش فهمیدیم حسین سیگاری کیه؟؟!! مصطفی بود )

دوشنبه

· افتتاحیه کجاست؟ افتتاحیه اینجاست؟! ...آها، آره همینجاست

چقدر هم شلوغه!! اااا... سللللللللام ، فرزاد جان، کجایی تو؟؟ چه خوب شد دیدمت، دلم برات تنگ شده بود.

-سلام آقای بهاریان! ارادتمندیم قربان! تو کی اومدی؟

- صبح اومدم، رفتم پیش فرزاد

مهدی و محسن هم اومده بودند

· ساعت21:30- جلو محل برگزاری مراسم(در حالی که ما از فعالیت فرهنگی!!! برگشتیم)

-پس شام کجا میدن؟؟

-تو برنامه ننوشته؟؟

-اوه، نه ننوشته

-به یکی زنگ بزنین بپرسیم.

-یادداشت کن...میدان تجریش(تو دلم: بدبخت شدیم چه جوری تا اونجا بریم این موقع شب!!!)، بچه ها سریعتر، باید نیم ساعته برسیم هاااااا!!!

- و... بالاخره رسیدیم، اما فقط شام خوردیم، سخنرانی ها همه مالیده شد(البته بهتر شد)

· ساعت11:30 کارمون تموم شد، همه با هم خوابگاه خوابیدیم، وقت نشد بریم خونه، خوش گذشت

سه شنبه

· صبح که پا شدم، دیدم موهام هر کدوم واسه خودشون بندری میزنن. عیبی که نداره ، کی میخاد بره بالای سن حالا!!

· از مذاکرات رسمی و غیر رسمی( خصوصا صحبت های مهدی رزمی ) با مقامات عالی رتبه که بگذریم چیزی نمی مونه

· اختتامیه:

نوبت رسید به جوایز مقاله های مهندسی، مهندسی مکانیک، نساجی، ... ای بابا پس کی کامپیوتر میگن. ظاهرا این کامپیوتر همیشه آخره.

بالاخره رسید.

لوح تقدیر میرسد به ... به خاطر ...

این که مال ما نبود، بچه ها فقط دو تا دیگه مونده، خدا کنه یکیش مال ما باشه.

لوح تقدیر و نیم سکه بهار آزادی می رسد به نویسنده مقاله حافظه های ...

-اردشیر: ای ول کاظممممم< دست های پیاپی>

-با خودم: چرا اردشیر اینقد داد و بیداد می کنه؟؟؟!! نکنه مقاله منه؟؟!! آره، خودشه

-دیگه همه بچه ها فهمیدند. همه خوشحال بودیم ، رفتم بالای سن گرفتم ، داشتم بر میگشتم دیدم یه ترافیک شنیدم، نکنه مقاله حسین سیگاری هم...

-آااااااااره، اااییییییییی ولللللل. همون وسط راه داشتم بال در میوردم. خدا روشکر، همه رو بردیم.

بعدش دیگه نبودم، رفتم وسایل بچه ها رو از خوابگاه بیارم، ولی مطمئن بودم هم مرتضی جایزه طرح روی جلد میبره، هم ESCPAE اول یا دوم میشه، خدا خدا میکردم که اول بشه، البته حقمون هم بود...

موقعی که برگشتم ESCAPE دوم شده بود.

· مهدی و مرتضی عازم شدند( البته به اتوبوس نرسیدند، ظاهرا با یه اتوبوس دیگه رفتند)

· من واردشیر و محسن و علی زارعی هم بعد از شام رفتیم. علی آخرش اومد.

کاش میشد همه اینجا بودند، همه اونایی که زحمت کشیدند...

جای همه خالی بود

Friday July 27, 2007 - 08:58am (IRST) | Permanent Link | 3 Comments

>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>

احمق و احمق تر

بعد از سه سال درس خواندن در دانشگاه فردوسی هنوز یک سوال بی پاسخ برام مونده!!؟

اونم اینه که دلداری احمقتره یا علیخانزاده؟؟

خیلی سخته

Friday July 13, 2007 - 09:33am (IRST) Permanent Link | 7 Comments

>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>

بنزین

این روزا اگه تو تهران بچرخی میتونی رنگ آسفالت خیابون ها رو ببینی!!!؟

به هر حال اینم موهبتیه

اما از همه جالبتر نق نق ملت تو اتوبوس های شلوغه!! خیلی بامزست

این همه ما داد کشیدیم کسی به داد اتوبوس ها نرسید اما حالا ...، ایشالا درستش می کنن

Tuesday July 10, 2007 - 09:12am (IRST) | Permanent Link | 0 Comments

>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>

tanzim

داشتم نمره های این ترمم رو نگاه می کردم چشمم افتاد به نمره تنظیم که شدم 13.5 با خودم فکر کردم واقعا چه مصیبتیه ها!!!؟؟

بعد از اینکه فهمیدم تو توحید و خداشناسی مشکل دارم(معارف یک شدم 10.75) حالا فهمیدم مشکل اساسی تری هم دارم ، تنظیم خانواده هم بلد نیستم. البته این به واقعیت نزدیکتره

فقط امیدوارم یکی از ملاک های ازدواج نمره تنظیم نباشه چون فکر نکنم کسی با من ازدواج کنه

Sunday July 8, 2007 - 11:15am (IRST) | Permanent Link | 4 Comments

>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>

Home

بعد از یک ترم خیلی سنگین واقعا تو خونه بودن می چسبه

از این به بعد میتونم هر روز بلاگم به روز کنم.

Saturday July 7, 2007 - 10:31am (IRST | Permanent Link | 0 Comments

>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>

nemidunam

riz ham shode bala ie jun

vaghti hich omidi nadari ye dars pas she bara chi bayad un dars o bekhuni

makhsusan age ie pa ie Dr poor reza ham dar myun bashe

Sunday June 3, 2007 - 02:59pm (IRST) | Permanent Link | 1 Comment

>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>

نگاه به عقب

همیشه وقتی که خیلی میری جلو باید یرگردی و ببینی که از چه راهی این مسیر اومدی

Saturday May 26, 2007 - 11:25am (IRST) | Permanent Link | 2 Comments

>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>

اردو

هيجان از دقيقه صفرم شروع شد، تا دقیقه نود هم ادامه داشت، باید امیدوار باشم که تو وقت اضافه ناک اوت نشم

واقعا اردوی منحصر به فردی بود

ولی خیلی مفید هم بود

با یه تیر چند نشون زدم

Saturday May 12, 2007 - 11:02am (IRST) | Permanent Link | 0 Comments

>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>

khastegiii

i really need to refresh.

i'll go home this week, i'm waiting for that time.

a poem of Dr shafiee that singed by Sir.SHAJARYAN.

wonderfuulllllll

Sunday May 6, 2007 - 03:42pm (IRST | Permanent Link | 0 Comments

>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>

تکرار

بعضی وقت ها آنقدر روزها متنوع و غیر قابل پیش بینی میشود که تکرار را قابل پرستش می یابی

Sunday April 22, 2007 - 02:09pm (IRST | Permanent Link | 1 Comment

>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>

and now...

finally escape finalized.

i must study my courses.ohhh

but i'm so tired...

Friday April 20, 2007 - 10:11am (IRST) | Permanent Link | 1 Comment

>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>

خویشتن خویش

هنوز در شناخت خود مشکل داریم

هنوز در وجود خود شک داریم

باید از وسایل گذشت تا به خود رسید

Sunday April 15, 2007 - 06:07pm (IRST) | Permanent Link | 1 Comment

>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>

بدبختي

اسکیپ میخواد بیاد بیرون و طبق معمول فشار زیادی وارد میکنه

کامپیوترم در حالی که نیاز شدید بهش داشتم ترکید

درسا هم که دیگه...؟

همینجوری داره میاد دیگه

ایشالا زودتر تموم شه

Saturday April 14, 2007 - 11:33am (IRST) | Permanent Link | 0 Comments

>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>

روشنایی

هر لحظه دورتر می شوم

...

Wednesday April 11, 2007 - 09:27am (IRST) | Permanent Link | 1 Comment

>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>

ایرانسل

اون از عید که همشو به خاطر اینترنت مجانیش ازمون گرفت، حالا هم که دست بردار نیست، هنوزم مجانیه

ظاهرا ما باید دست از سرش برداریم

Tuesday April 10, 2007 - 09:30am (IRST) | Permanent Link | 0 Comments

>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>

هدیه

اردشیر: ابوالفضل باهات کار داره

باشه الان میرم پیشش

ابوالفضل، سلام، چیکارم داری؟

ابوالفضل: بشین_بعد از کمی _ بیا کاظم این مال توه!!؟

اااا!! چی هست حالا؟ پارش کنم که عیبی نداره که!!!؟؟

ابوالفضل: نه

ااا، چه باحال، کاشیه، عکس چی هست حالا؟ خرگوشه!!؟؟

ابوالفضل : چیه؟؟

یه کم این تیکش شبیه خرگوشه

ابوالفضل: بده من، حالا بگو چیه؟

واااااای ا اینکه عکس استاده، نخند بابا ، خوب برعکس گرفته بودم!!!؟؟

Monday April 9, 2007 - 09:31am (IRST) | Permanent Link | 0 Comments

>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>

بازگشت

قبل از اومدن بیشتر از همیشه دلم گرفته بود.

نمی دونستم چه جوری این سه ماه باید بگذره؟

اما حالا که اومدم بهتره، دوستانو که می بینم ،حالم بهتر میشه

وای این همه درسو چیکار کنم، 20 واحده

Sunday April 8, 2007 - 02:01pm (IRST) | Permanent Link | 0 Comments

>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>

صفحه آرایی

این صفحه آرایی دست از جون من بر نمی داره، امروز باید صفحه آرایی نشریه داداشم رو تموم کنم

ای بابا!! بلیط برگشتم باید برم بگیرم

Wednesday April 4, 2007 - 10:24am (IRST) | Permanent Link | 0 Comments

>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>

تنبلی

بعد از 13-14 روز بخور و بخواب . این چند روز باقیمانده داره جبران می کنه

اگه تا آخر هفته شبانه روز کار انجام بدم نمی تونم کارامو انجام بدم

Tuesday April 3, 2007 - 09:04pm (IRST) | Permanent Link | 0 Comments

>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>

سیزده به در

magnify

بارون میومد ولی مگه حریف ما میشه. هر جوری بود باید سیزدمون به در می کردیم

خیلی چسبید

دومین سیزده بدری بود که تو بارون می رفتیم. این یکی خیلی بیشتر حال داد

اصلا مگه میشه سیزده به در حال نده؟

Monday April 2, 2007 - 04:51pm (IRST) | Permanent Link | 0 Comments

>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>

فلاش بک

همیشه آخرش فلاش بک بود. اون موقع به اشتباهات پی می بردی می فهمیدی کجا غلط بوده و کجا درست؟

این سری اولش فلاش بک داشت. ولی الان که زوده. چه میدونم یه دفه شد. دست خودم نبود که!! ؟

فکر میکردم فلاش بک فقط سیاه سفیده اما این یکی انگار فقط سیاهه!!؟؟

Friday March 30, 2007 - 09:56pm (IRST) | Permanent Link | 1 Comment

>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>

یک بوس کوچولو

بعد از خیلی دور، خیلی نزدیک ،یک بوس کوچولو واقعا بهم چسبید. کاش همه فیلم های ایرانی همین جوری بودند هر چند که این جوری هم زیاد دارند

بعدش بد جوری هوس دف کرده بودم، داشتم این آهنگ شهرام گوش می دادم و از صدای دف لذت می بردم یه کم که دقت کردم دیدم مولانا چه کرده واقعا

واقعا قابل پرستشه

چه دانستم که این سودا مرا زینسان کند مجنون

دلم را دوزخی سازد، دو چشمم را کند جیحون

چه دانستم که سیلابی مرا ناگاه برباید

چو کشتی ام دراندازد میان قلزم پرخون

زند موجی بر آن کشتی که تخته تخته بشکافد

که هر تخته فرو ریزد ز گردشهای گوناگون

نهنگی هم برآرد سر، خورد آن آب دریا را

چنان دریای بی پایان شود بی آب چون هامون

چو این تبدیلها آمد، نه هامون ماند و نه دریا

چه دانم من دگر چون شد، که چون غرق است دردی چون

چه دانم های بسیار است، لیکن من نمی دانم

که خوردم از دهان بندی در آن دریا کفی افیون

Thursday March 29, 2007 - 10:38pm (IRST) | Permanent Link | 1 Comment

>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>

کاخ گلستان

امروز با اسی رفتم توپخونه. یه ذره می خواستم خرده چیز بخرم. همیشه این موقع از سال که میشه تهران اینقدر خلوت میشه که دلپذیر ترین شهر دنیا میشه. خلاصه داخل خیابون های خلوت دور و بر بازار که غیر از این موقع از سال شتر با بارش گم میشه می گشتیم تا برسیم به ایستگاه مترو و بر گردیم. اووونجا چه خبره؟؟؟؟؟

چه همه ماشین!!!؟؟

بریم ببینیم چه خبره؟

ای وللللللللل، کاخ گلستان، درسته دیگه !! کاخ گلستان اینجاست دیگه

بریم توش یه دوری بزنیم؟؟

بریم

....

خلاصه چه قدر چسبید. کاخ گلستان طلبیده بود دیگه

وقتی داخل کاخ های قجر قدم میزدم. تنها چیزی رو که حس می کردم این بود که چای هر گام من ، جای پای چندین زن است

نمی دونم، شاید به خاطر حرمسرا های عظیمشون بوده...حتما

تاسف باره

Wednesday March 28, 2007 - 10:07pm (IRST) | Permanent Link | 1 Comment

>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>

باز باران با ترانه

سریع می رفتم. باید می رفتم اسماعیل رو می دیدم و سریع بر می گشتم به کارم می رسیدم. داخل کوچشون رسیدم، قدمام تند بود، یه دفعه صدای باز شدن یه در توجهم رو جلب کرد. یه دختر کوچیک بود، تند تند با خودش یه چیزی می خوند. نا خود آگاه یواش شدم. آشناست انگار! آره ، فک کنم کلاس پنجم بود

باز باران با ترانه...

وای! چه جالب ولی اون موقع این بیتش بود

پیش چشم مرد فردا ،

زندگانی خواه تیره، خواه روشن

هست زیبا،هست زیبا،هست زیبا

Tuesday March 27, 2007 - 02:53am (IRST) | Permanent Link | 0 Comments

>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>

چو ایران مباشد تن من مباد

بار اول که نیست. کار همیشه ماست. حالا این بار کس دیگه ای اینکار را برامون انجام داده .

اما به راستی ریشه این توهین ها کجاست؟ آیا فقط ما در مرکز توهین های اینچنینی هستیم؟

همیشه از تاریخ که سخن به میان می آید یاد سخن های جانبدارانه می افتم. چرا که تاریخ اینچنین است و شاید اینچنین بودنش اجتناب ناپذیر. ولی آیا مورخان پیش از میلاد اینچنین ایران را توصیف کرده اند؟ آیا هرودوت پارس را اینچنین خونخوار معرفی کرده یا گزنفون؟

متاسفانه این رویه در مورد هر تمدن بی ارتباط با تمدن غرب و یونان قدیم صادق است.

اگر چه تاریخ نویسان غربی دنیا را به دو دسته تقسیم می کنند(یونان و غیر یونانی(بربرها)) و بسیار بر وحشی بودن بربرها تاکید می کنند اما بارها در همان کتبی که نگاشته اند تاریخ خلاف آن را ثابت کرده ولی چیزی که امروزه هویداست قدرت رسانه ای غرب است و از این رو آنچه می گویند ، جایی جز کرسی حقیقت ندارد.

اما شاید درد گران جای دیگری است، آری، آنگاه که خود، خویشتن را انکار می کنیم. آنگاه که شاهان قبل از اسلام را همیشه از گردونه تاریخ حذف می کنیم و داوری درباره آنان را به مورخان غربی می سپاریم.

ولی آنچه مسلم است ،بر همگان و حتی مورخان یونانی و غربی، این است که سیمای روشن و تابناک فرهنگ قوم پارس و ایرانی ،همواره به عنوان الگوی اصلی شاهان روم باستان بوده است.

Sunday March 25, 2007 - 11:13pm (IRST) | Permanent Link | 0 Comments

>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>

نوروز دوست داشتنی

سلام ،نوروز مبارک

چقد خوبه، آدم میتونه تو این ایام دو کلمه بیشتر با همه صحبت کنه. این یعنی ارتباط بیشتر

عاشق نوروزم

میتونی یه تبریک عید با سلیقه خودت برا دوستات بفرستی

چقد خوبه

Sunday March 25, 2007 - 04:51am (IRST) | Permanent Link | 1 Comment

>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>

آخرین ها...

شمارش آخرین ها،همیشه سخته ولی این یه مورد اسثثنائه.همه آخرین ها لذت بخشه چون بلافاصله بعدش اولین ها شروع می شه. زندگی با همین اولین و آخرین ها شیرینه. کاشکی همیشه آخرین هاش هم به شیرینی اولین هاش باشه

Wednesday March 21, 2007 - 02:20am (IRST) | Permanent Link | 1 Comment

>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>

لذت هنر

وقتی هنر متبلور می شود،عشق نمایان می شود

عشق را باید ستود یا هنر را؟

همیشه نهایت مورد ستایش قرار می گیرد حال آنکه روش ستودنیست

به هنر،عشق ورزیدن را چگونه باید تفسیر کرد؟

Sunday March 18, 2007 - 02:57am (IRST) | Permanent Link | 0 Comments

>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>

گذر ایام

همیشه نزدیکای سال جدید یاد تعداد ارقام سنت میفتی...دیگه دیدن رقم دو در مرتبه دهگان برام عادی شده و بقیشم کم کم عادی می شه 2-3؟-4؟-5؟

کی میخواد این عادت ها از بین بره؟

هنکام سپیده دم خروس سحری

دانی که چرا همی کند نوحه گری

گویی که نمودند در آیینه صبح

از عمر شبی گذشت و تو بی خبری

Friday March 16, 2007 - 02:10am (IRST) | Permanent Link | 0 Comments

>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>

شب روشن

نمی دونم، زیاد اینطوری شده بود. که تا صبح طول بکشه. ولی این سری آخرش به فکر خیلی از دغدغه های همیشگی نبودم. ولی خوشحال بودم که پای درد دل یکی نشستم. شاید آخرش دیگه جفتمون پای درد دل همدیگه نشسته بودیم

استاد هم که مثل همیشه می خوند. ای بت چین، ای صنم

من همچنان در کوچه پس کوچه های نت شبگردی می کنم. نه! باید بخوابم، شاید صبح روشنایی شبم رو ازبین ببره!؟

Thursday March 15, 2007 - 05:37am (IRST) | Permanent Link | 0 Comments

>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>

خونه

بالاخره اومدم خونه. با حمید و کاوه اومدم. چه حالی میده خونه

خدا قسمت همه بکنه

Tuesday March 13, 2007 - 12:50pm (IRST) | Permanent Link | 0 Comments



هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر