مستندی که درباره محمود دولت آبادی پخش شده میبینم
«میخواستم کلیدر بخونم و هنوز نخوندم» تیغ ورمیدارم و با خودم فکر میکنم «مثل این همه کتابی که میخواستم بخونم و نشد...»
«همه سیاه پوشیدن، محرمه!» علامت سوالها زیادتر میشه «و باز هم نخوندم ...»
تیغ از کنار لاله گوش به سمت پایین حرکت میکنه. کف که با ریشهایِ کنده شده مخلوط شده، میره کنار. صورتم دیده میشه «همه چی خراب شده باید از اول ساخته بشه، خرابش کردم»
«تونستم همه چیو خراب کنم! سخت بود انگار» الان به خودم میگم
18 آذر 89
چی می گی تو؟
پاسخحذفمستند رو هم میام ازت می گیرم
خداییش نفهمیدم چی خراب شده و چیو باید از اول ساخت.
پاسخحذفکتاب خوندن خیلی حس جالبی به آدم میده. شما رو نمی دونم ولی من که یه مدته حسابی معتاد شدم. نمی تونم نخونم. به جای درس خوندن هی کتاب می خونم!
به اردشیر: از زمانی که تیغ اومد پایین این فکرا از ذهنم گذشت!
پاسخحذفبه سلیمه: آره موافقم، این پست هم در حسرت این نوشته شده که درس خوندم به جای کتاب که البته هیشکدومش بد نیست!
من هم چند وقتیه که این تیریپ خرابکاری ها رو یاد گرفتم. یعنی شرایطش فراهم شده و می تونم همه چی رو خراب کنم.
پاسخحذفاما در مورد کتاب خوندن، مثل شما دو تا معتاد نیستم. یه کتابی رو دو سال پیش شروع کردم. پارسال جلد اولشو تموم کردم و تااوایل تابستون امسال، فکر کنم نصف نصف جلد دومش رو خوندم. امیدوارم بعد کنکور دوباره برم سراغش. اسم کتاب «آواز درنا»یه. نویسندهاش هم «فرهاد»ه.