چرا باید حدسایی که میزنم، اینقدر تلخ تبدیل به واقعیت بشن، شایدم حدس نزدم! اما چرا من که ...
مونیتور لپتاپ جلوم می بینم، این ویژگیو اضافه کنم، یا همینقد بسه؟! بهش فک می کنم، یه مدتی مشغولشم...
تو فیسبوکم، انگار رفتن از "Word" به فیسبوک سخت نیست! چند تا عکس از مراسم سالگرد مشکاتیان میبینم، استاد و دکتر شفیعی، لذت میبرم از دیدن عکسا، چن تا از آهنگایی که همایون برای مراسم خونده گوش میدم، زیبا بود...
یه دفه دلم هوای نوشتن میکنه، یاد حرفای مشکاتیان که درباره الهام گرفتن از حرکت برگ در پاییز برای ساختن آهنگ "خزان" میفتم؛ می نویسم:
چونان برگ، رقصان به خزان می نشینیم...
اما ادامه به ذهنم نمیرسه! فیسبوک، باز،... انقد که اطلاعات به خورد آدم میده، دیگه رغبت نمیکنم یا نمی تونم به فکر نوشتن بیش از یه بند باشم! بنویسم بذارم تو ویترین که لایک بشه یا ...!
تازه الان که فک می کنم، می بینم اون روز تو اتوبوس که داشتم "شازده کوچولو" میخوندم، به این فک میکردم که به همین مناسبت به بلاگم بیشتر سر بزنم اما ...
به هر حال از سفرهای ذهن تو این روزا زیاد میشه قصه نوشت، این روزا که هنوز درس شروع نشده و عنوان پروژم مشخص شده، دنبال تفریحم
امشب شبی بود که بعد از مدتها احساس راحتی کردم
خوشحالم که احساس شادی کردی! من همچنان در عذاب وجدان هستم. يعنی ممکنه منم يه شب احساس راحتی کنم؟
پاسخحذفایشالا همتون راحت بشین
پاسخحذفP:
ایشالا به زودی میشه اردشیر جان :)
پاسخحذفتو هم راحت میشی جواد جان
وقت هایی که هنوز درس شروع نشده رو خیلی دوست دارم.
پاسخحذف